تبليغاتX
یادداشتهای خودمونی

یادداشتهای خودمونی

روزنوشت‌های یک ذهن معلوم‌الحال

بی‌شک همه‌ی آدم‌ها توی ذهنشون خاطرات فراوانی دارن. خاطرات شیرین خاطرات تلخ و حتا خاطرات ترش. شاید هر کاری هر عملی هر صدایی هر تصویری رو بشه یه خاطره کرد و چپوند توی ذهن. من اما از اونجایی که با همه فرق می‌کنم (مربوط به بیماری خود کم بزرگ‌بینی) از اونجایی که متفاوتم و از اونجایی که از همه بهترم خاطراتم رو دسته بندی کردم. خاطرات خوب و خاطرات بد. سعی می‌کنم کم‌تر به زونکن خاطرات بد سر بزنم و ورق بزنم. عاشق خاطرات خوبم هستم و با اونا زندگی می‌کنم.
این مقدمه رو گفتم تا برسم بر سر اصل مطلب. قصه از یک روز زمستونی توی یکی از شهرهای سرد اروپایی شروع شد. روزی که صبح تا ظهرش بدجور دلم گرفته بود. قبلن هم گفتم کسانی که من رو از نزدیک می‌شناسن شاید باور نکنن که من هم غمگین باشم یا تو خودم باشم و یا نخندم. اما بودم. واقعن توی خودم بودم بدجور. عصر اومدم خونه. اومدم نشستم پای سیستمم و این رو نوشتم.
یک سال گذشت. یک سال از اولین روزی که تصمیم گرفتم وب‌لاگ داشته باشم. روزی که با خودم عهد کردم تحت هر شرایطی هر روز مطلبی بنویسم. در این سیصد و شصت و پنج روز حدود 360 پست نوشتم. برای خودم این رو کلی افتخار می‌دونم چون اعتراف می‌کنم خیلی تنبلم. از روزای خوبم نوشتم از روزای بدم نوشتم از همه چیز و همه جا نوشتم.
سعی کردم به هیچ عنوان خودم رو درگیر بازی‌های وب‌لاگی مثل لینک دادن و لینک شدن و معرفی وب‌لاگ و اینا نکنم. بماند که بعضی‌ها واقعن لطف داشتن و لینک این مطالب رو توی سایت‌شون می‌ذاشتن. بی‌تعارف می‌گم وقتی توی وب‌لاگ چند نفری که هم وب‌لاگ‌نویس قدیمی بودند و هم نوشته‌های خوبی داشتند و هم‌مخاطب زیاد، می‌دیدم که لینک وب‌لاگ من هم اون گوشه موشه‌ها هست ذوق می‌کردم.
توی این مدت خیلی اتفاق‌ها افتاد. خیلی چیزها عوض شد. خیلی کارها انجام شد. خیلی کارها هم انجام نشد. اما سعی کردم با یک تم خاص این‌جا رو آپدیت کنم. شاید برای یک خبرنگار که هم‌زمان در چند رسانه کار می‌کنه خیلی خیلی سخت باشه که مستعارنویسی کنه و چیزی بنویسه که بخشی از عقایدش باشه و دیگران از روی نگارشش متوجه هویتش نشن. اما با این حال راضیم. واقعن راضی. دوستان خوبی در دنیای حقیقی از طریق این وب‌لاگ پیدا کردم.
آقای خوش‌فکر! دوستت دارم. واقعن جدی می‌گم. تو به من این شعار رو یاد دادی «زنده باد مخالف من» فکرشم نمی‌کردم که این وب‌لاگ بتونه مسبب دوستی در دنیای حقیقی بین من و تو باشه. دوستت دارم.
خانم دماغ عمل کرده! دوستت دارم. واقعن دوستت دارم. لحظه‌هایی که با هم بودیم وروزهایی که از نیروی محترم انتظامی کتک می‌خوردیم شاید بهترین لحظه‌های زندگیم باشه. تو به من یاد دادی که ایمان بیارم به این جمله «خواستن توانستن است» دوستت دارم.
آقای بی‌ام دبلیو! دوستت دارم.باور کن از ته دل دوستت دارم. اعتراف می‌کنم روز اول که دیدمت با خودم گفتم یک پسر پول‌دار کم عقل هستی. اما اشتباه کردم. یک پسر فوق‌العاده با سواد و با دانش و با ادب. خوشحالم که تونستم دوستی مثل تو پیدا کنم. دوستت دارم. حتا اگه 14 ساعت اختلاف زمانی داشته باشیم بازم از یاد نمی‌برمت. دوستت دارم.
خانم مهندس! دوستت دارم. باور کن دوستت دارم . از داشتن دوستانی که از خودم بزرگ‌تر هستند و دانش خودشون رو سخاوت‌مندانه در اختیارم قرار میدن به خودم می‌بالم. لحظه‌های سفر با تو رو فراموش نمی‌کنم. دوستت دارم.
خانم مهربون! دوستت دارم. واقعن دوستت دارم. تو به من نشون دادی چطور میشه یک نفر مخفی باشه اما همیشه باشه. هنوز لذت می‌برم از فیلم‌هات. عاشق ذهن درگیرتم. دوستت دارم.
و البته دوستان دوست داشتنی که با ایمیل و کامنت اظهار لطف داشتند. مطمئنم دلم براتون تنگ میشه. جدی میگم.
همیشه با خودم فکر می‌کردم شروع هر کاری سخته. اما به همون اندازه که شروع سخته پایان چندین برابر وحشتناکه. یاد فیلم درباره الی افتادم. یه پایان تلخ بهتر از یه تلخ بی‌پایانه. با وجود کارهای فراوانی که در طی روز داشتم سعی می‌کردم در پایان شب مطلبی جدید در اینجا داشته باشم. دلم نمی‌خواست هر مطلبی رو بنویسم. برای همین هم هر مطلبی رو ننوشتم. شاید به این مثل اعتقاد داشتم  که میگن نوشته خوب  با زور زدن بهتر نمیشه. وقتی بخوای زور بزنی مطلب خوب بنویسی یه دفعه...
 حس خوبی دارم از این یک سال. حس خوب. دلم برای وب‌لاگم تنگ میشه. دلم برای اندک خواننده‌هاش تنگ میشه. تنها آرزوی شاد بودن می‌کنم برای همه. راه ارتباطی هم همون ایمیل کنار صفحه‌س. خوشحال میشم دوستان زیادی پیدا کنم. مثل همه.

+ نوشته شده در  13 Feb 2010ساعت   توسط بچه محل  | 

راهپیمایی 22 بهمن

دستگیری علی کروبی

ضرب و شتم کروبی

خبر فارس: میرحسین با چادر فرار کرد

صحبت‌های احمد خاتمی

نماز جمعه امروز

پیام تبریک «آقا»

نامه نوری همدانی به «آقا»

......

مگر نمی فهمی بزرگترین دشمن آدمی فهم اوست! تا می‌توانی خر باش تا خوش باشی
+ نوشته شده در  12 Feb 2010ساعت   توسط بچه محل  | 

خبرهایی که از ایران درمورد 22 بهمن میرسه متفاوته. در شیراز ومشهد و تهران و اصفهان با چهار دوست صحبت می‌کردم. درکل با وجود این‌که هر کدومشون یه برداشتی از راهپیمایی داشتن اما نظر آخرشون برام جالب بود که اتفاقن بینشون مشترک هم بود. اونا میگن: «یه ملت رو دزدیدن دارن باهاش پز میدن»

+ نوشته شده در  11 Feb 2010ساعت   توسط بچه محل  | 

«آن‌که حقیقت را نمی‌داند نادان است، آن‌که حقیقت را می‌داند ولی انکار می‌کند تبهکار است.»

+ نوشته شده در  10 Feb 2010ساعت   توسط بچه محل  | 

جون مادرت دهنتو باز نکن. حرف نزن. چیزی نگو. بذار فکر کنم درست شدی. بذار فکر کنم آدم شدی. بذار فکر کنم از کارات پشیمون شدی. تو رو خدا حرفی نزن. چیزی نگو. بذار در موردت فکر مثبت کنم. بگم تو اون نیستی. عوض شدی. با لااقل دیگه هر جایی دهنتو باز نمی‌کنی. ای دهنتو

+ نوشته شده در  9 Feb 2010ساعت   توسط بچه محل  | 

داشت برام از اولین باری که رشوه داده بود تا کارش زودتر راه بیوفته تعریف می‌کرد. خیلی برام جالب بود که شخصی مثل اون که خیلی متشرع بود از یک کاری که از نظر مذهبی کلی منع داشت صحبت می‌کرد. می‌گفت نمی‌دونستم باید چی‌کار کنم. توی یک صف خیلی طولانی بودم. باید هر چه سریع‌تر نامه‌ای که می‌خواستم رو می‌گرفتم. شنیده بودم که پول بدم کارم رو زودتر راه میندازن اما می‌ترسیدم. یه خورده قیافه یارو رو برانداز کردم. کمی ریش داشت و تقریبن به حزب‌الهی‌ها میزد. چند بار پشیمون شدم. بعد از کلی کلنجار رفتن بالاخره تصمیم خودمو گرفتم. گفتم پول رو میذارم لای شناسنامه و بعد شناسنامه رو میدم به متصدی. با خودم گفتم اگه یارو داد و بی‌داد کرد و گفت این کارا چیه میگم که پول توی کیفم بوده اشتباهی رفته لای شناسنامه. رفتم تو اون شلوغی قاطی شدم و دستمو از اون دریچه کردم تو و شناسنامه رو دادم. یارو گرفت شناسنامه رو باز کرد، زیر چشمی یه نگاهی به من انداخت و رفت سراغ بقیه کارهاش. پنج دقیقه بعد اسمم رو صدا کرد. رفتم پیشش. یکی دو تا سوال در مورد گواهی که قرار بود بهم بده کرد و بعد از ده دقیقه برگه مهر شده رو برام آورد بهم داد. شوکه شدم. از صبح تا حالا عذاب وجدان گرفتم. دیگه بدم اومده از این ظاهرفریبی و این حقه‌بازی. بهش میگم خوب اگه میگی این کار بده چرا تو پول دادی؟ میگه واقعن مجبور بودم.

پ.ن: بر اساس داستان واقعیه یک شخص بسیار بسیار بسیار مذهبی



+ نوشته شده در  8 Feb 2010ساعت   توسط بچه محل  | 

اواسط دهه فجر هستیم. این دهه برای من یادآور خاطرات زیادی هست. هر چند که به دلایل علمی برای خیلی‌ها ثابت کردم دهه فجر یازده روز هست. باور ندارین بشمارین. اما دهه فجر دوران مدرسه رو یادم میاره نمیدونم چرا. از جشن‌ها و تزیین کلاس‌ها و دودره بازی کلاس‌ها گرفته تا سرودهایی که بعضی‌هاشون واقعن منو هیجان زده می‌کرد. یکی از این سرودها که من عاشقش بوده و هستم این الله الله هست که به تازگی متوجه شدم خوانندش «هاتف» خواننده ایرانی لس‌آنجلس نشین هست. چند وقت پیش توی یوتیوب سرچ کردم دیدم این ویدیو رو براش درست کردند. رفتم در موردش اطلاعات پیدا کردم دیدم همه می‌دونستن این رو هاتف خونده به جز من. چند تا مصاحبه هم در مورد خوندن این سرود کرده بود. به هر حال چند باره و چند باره این ویدیو رو گوش می‌کنم و به سراینده‌اش و هم‌چنین هاتف با این که ازش خوشم نمیاد دست مریزاد می‌گم.
+ نوشته شده در  7 Feb 2010ساعت   توسط بچه محل  | 

این چه جهانی‌ست

این چه بهشتی ست

این چه جهانی‌ست در آن نوشیدن می‌نارواست

این چه بهشتی‌ست در آن خوردن گندم خطاست

+ نوشته شده در  6 Feb 2010ساعت   توسط بچه محل  | 

از دوستم می‌پرسم چه خبر؟

دوستم میگه دو تا کرم فرستادن فضا بعد خبر می‌نویسن «حضور ایرانی‌ها در فضا» میگه ا.ن گفته این که بازی استقلال پرسپولیس مساوی نشد نشون میده که تو ایران چقدر آزادی هست. میگه این که به فاصله یک هفته اول جنتی میاد نمازجمعه میگه مخالفان رو بکشید بعد امامی کاشانی میاد میگه با هم مهربون باشید و به همدیگه احترام بذارید نشون دهنده شکاف در دولته. میگه مهدی کلهر مشاور ا.ن رفته اکباتان زنی رو که چند وقته پیش اعلام کرده بود مدت‌هاس طلاقش داده به قتل برسونه. میگه توی این چند روزه موج دستگیری‌ها بسیار زیاد شده و دیگه به خودی و غریبه رحم نمی‌کنن.

میگم دیگه چه خبر؟!

شاکی میشه میگه مگه من خبرگزاریم که هر دو دقیقه یک بار رفرش می‌کنی؟

شما بگید آخه این درسته؟

+ نوشته شده در  5 Feb 2010ساعت   توسط بچه محل  | 

در گذشته‌های دور پادشاهی بیگانه بر سرزمین مادری مسلط شد. او بد خواه ودر عین حال زیرک بود. و وزیری داشت از خودش بسی بد خواه‌تر و زیرک‌تر. به او امر کرد که راهی بیاب تا بر روح و جان این مردمان مسلط شوم بدون آن‌که بفهمند و اعتراضی بکنند. وزیر تفکری کرد و طوماری بنبشت و به جارچیان داد تا در سراسر شهرها و دهات‌ها بخوانند. قوانین جدید اعتقاد به دین قدیم وسواد آموزی را غیر قانونی اعلام کرد. و مالیات‌ها را به سه برابر افزایش داد. شب زفاف عروس از آن شاه بود و ارزش جان مردمان به اندازه چهارپایان کشور همسایه که موطن اصلی شاه بود اعلام شد. هر گونه اعتراض و مخالفت بااین قوانین مجازات مرگ داشت و در نهایت طبق این قوانین گوزیدن و چسیدن هم ممنوع اعلام شد.
پادشاه گفت: ای وزیر این همه فشار آنان را به شورش وا خواهد داشت و مگرقرار نبود انقلاب مخملی کنیم؟ وزیر گفت: نگران نباشید اعلیحضرت. به بند گوزیدن دقت نفرمودید. همان سوپاپ اطمینانیست که انرژی اعتراضشان راخالی کنند.
و چنین شد که وزیر گفت. مردم لب به اعتراض گشودند که این ظلمی آشکار است.این طبیعی است که پادشاه بخواهد مردم را به دین خودش در آورد و یا سواد خواندن آنان را بگیرد. هم‌چنین افزایش مالیات همیشه مطلوب شاهان بوده ومالکیت در شب زفاف هم رسمی قدیمیست. و بی‌ارزش بودن جان ما در مقابل جان مردمان همسایه هم از وطن پرستی شاه است اما دیگر منع چسیدن و گوزیدن خیلی زور است.و تازه مگر پادشاه می‌تواند در تمام مستراح‌های این سرزمین نگهبان بگمارد. آنان که باسوادتر بودند داد سخن دادند که خالی نمودن باد روده برای سلامت مفید است و هیچ قبحی در آن نیست. و اینان متحجرانی بیش نیستند که سرشان را در تنبان خلایق فرو می‌کنند. با کلی کیف به خاطر این تفسیر علمی و کلمه متحجر سر تکان می‌دادند و خودشان را روشنفکر می‌نامیدند. وگفتند تازه مگر خود شاه نمی‌گوزد. جک‌های بسیاری ساختند در مورد شاه که از فرط نگوزیدن ترکیده، یا برای کنترل بر روده‌اش چوب پنبه به ماتحتش فرو کرده، یا مثل سگ بو کشان دماغش را به سوراخ  مردم می‌چسباند واین‌ها را برای هم اس ام اس کردند و کلی خندیدند. نگهبانان حکومت در سراسر سرزمین پخش شدند تا اجرای قوانین را تضمین کنند. هر از چند گاهی بی‌خبر به مستراح‌ها یورش می‌بردند و افراد گوزو را دستگیر میکردند و به منکرات می‌بردند. اما مردم هم‌چنان به چسیدن و گوزیدن در خفا ادامه می‌دادند و این صداهای بویناک روده‌شان را اعتراضی عظیم به حکومت می‌دانستند. مردم به صحراها می‌رفتند و می‌گوزیدند. در کوچه‌های شهرنگاهی به این ور و آنور می‌انداختند و پیفی می‌دادند. حتا مهمانی‌های زیرزمینی می‌گرفتند لوبیا می‌خوردند و گروپ گوز راه می‌انداختند. بعد از مدتی دیگر کسی آن ماجرای منع سواد و دین اجباری و کاپیتولاسیون و عروس دزدی و مالیات را به خاطر نیاورد و همگان سعی کردند از این آخرین حق بدیهی خوشان دفاع کنند. و در همین احوال پادشاه و وزیرش در قصر قهقهه سر می دادند که چه زیرکانه مردمان را در بخارات اسیدی خودشان غرق کرده و همگان را گوزو کرده‌اند.
+ نوشته شده در  4 Feb 2010ساعت   توسط بچه محل  |